سرباز - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:06
سربازبا چه اشتهایی غذا می‌خورد. وقتی غذایش تمام می‌شود، یک لیوان آب می‌نوشد. سفره‌ی کوچکش را جمع می‌کند و برای تحویل گرفتن پست به برجک نگهبانی می‌رود. بالای برج، عکسی را از جیبش بیرون می‌آورد. لبخندی به ژرفای خاطره ای خوش و پیوستگی عطری ممتد، روی لبانش جاری می‌شود. نگاهش به اطراف می‌چرخد و چون کسی ر...
سلام عزیزانم - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 19:13
آدرس :هنرکده ،کوی محبت، کلبه مهربانی ...   به خونه خودتون خوش آمدین مهرباناناینستاگرام : _majid.taher@      ♧هنر ، ادبیات و شعر ،موسیقی♧ترک ما کردی
مادر - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 19:13
وقتی بعد از غذا، از کابینت آشپزخانه، پنهانی مشتی قرصِ رنگارنگ برمیداری و میخوری، آب شدنت را میبینم و بغض خفهام میکند.وقتی در برگهی آزمایشت میبینم قند خونت بالاست، اما باز دلت برایمان شور میزند، تازه میفهمم که شوری و شیرینی صفت نیست. تویی. همه خوبیها، همه بوها، همه مزهها.وقتی اینباکس گوشیات را چک میک...
قرنطینه - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 9:31
خود را در اتاقی محبوس دیدمشب را آن با آسمان شفاف و بویی در آمیخته با هزار عطرش، با همه ی آواز جیرجیرکهاو رقص ستارگانش از من ربوده بودند.دیگر نسیم شبانه را به عبادت نداشتم!روز به چه کار می آمد؟تو بگو شب زده روز چه می داندپرده ها را کشیدم وهر روزنه ای که نور بازیگوش از آن سرک می کشید را بی رحمانه کور ...
نقاب - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 9:31
{این چِهره ی منهاز پشت اون نقابیه چِهرهْ، بی بَزکْبی رنگ و بی لُعاب}{این چهره ی منهدلسنگ و بیثباتکه پشت پلک شبپنهون میشه برات}{این حقه، حقه نیستیه شوخیه برامیه شوخی کثیفیه فکر شوم ، یه دام}این چهره ی منهیه سکه ی سیا(ه)که رنگ مس زدهواسه ت شده طلا#مجید_طاهرخانی Adblock test (Why?)
بمب و موشک - تاریخ: 1399/1/21 ساعت: 11:41
ما یه #گربه ی #ملوسی داریم که عادت کرده میپره به دستگیره ی دَر، و در، باز میشه و میاد تو خونه .نه دلمون میاد بزنیمش نه بگیریمش و توی گونی کنیم و ببریم یه محله ی دیگه ولش کنیم.(البته هیچ حیونی رو! نه ف
زندگی مدرن - تاریخ: 1399/1/21 ساعت: 11:41
بس کنتمام کنتمام کن این بحث لعنتی راگفتم: چه بحثی ؟گفت: همین عقاید من عقاید توگفتم: خب من هم که همین را میگویمگفت: نه! تو چنین نمیگویی...گفتم: پس صبر کن با هم برویم!گفت: تو پشت سر منی ...گفتم: حداقل آ
کرونا - تاریخ: 1399/1/21 ساعت: 11:41
قصه از آن جا شروع شد که انسانِ مغرور به جایی رسید که گفتن "نمی دانم" برایش سخت شد .نادانی بیش از دانش ، به انسان اعتماد به نفس می بخشد!پزشکی گفت: علم حرف اول و آخر را میزند، نظریه ی داروین درست است،
بهار نارنج فصل ۱ - تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 6:06
می خواهد چیزی بگویدنمی گویدمی خواهد چیزی را بخاطر بیاورمنمی آورممی رودو لباس قرمز گلدار قدیمی اش را به تن میکنددوباره لاک سفید میزندروسری آبی بسر میکندعطرِ کِلوین کِلاین میزندو بر می گردد ...سنجاق سین
حَبّه ی نور - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
من ؛تمامِ من ...برای تو کمم .بالا را ببین !روی هِلال ماه نشسته ام ...میبینی ؟پایی روی پا انداخته امسازی در دستمی نوازممی شنوی ؟آهنگ روزهای بارانیِ مان استاین بالا همه چیز ؛ عجیب خوب استسکوت محض ...دیگ
همهمه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
میان این همه ،هَم هَمهکِنار صَد خروار حرفِ مُفت ...وسوسه می شوم ؛که برومکه دل بکنم ...از همه جا؛از همه کسکه ناگاهیاد توشلاق می زند !فکر تو زنجیر می شودمهر تو پاگیر می شود#مجید_طاهرخانیxa0
ایران - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
مغرور و زخم خورده و عصیان گرباران گرفته سقف جهانش راتاریخ را گرفته در آغوششبا گریه می کشد چمدانش رایک زن که دست می کشد از خانهدر جستجوی یک نفس آرامشدستان ترس پنجه کشیده انددیوارهای روح و روانش رااترک،
بهار نارنج - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
می خواهد چیزی بگویدنمی گویدمی خواهد چیزی را بخاطر بیاورمنمی آورممی رودو لباس قرمز گلدار قدیمی اش را به تن میکنددوباره لاک سفید میزندروسری آبی بسر میکندعطرِ کِلوین کِلاین میزندو بر می گردد ...سنجاق سین
بهارنارنج ۲ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
با صدای بم و آمرانه می پرسد-چیزی می خواهی آقا پسر؟(امروز سرحال نیست )می گویم :بله ،مداد رنگیِ شمشیر ...-شمشیر نشان ندارم بابا-فقط فابر کاستل و توسنمیگویم : چرا کتاب را نخرید ؟!با اکراه می گوید :-کی؟می
زندگی کوتاه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
در آن هنگام که دستم گرفتدوباره زاده شدمxa0با بوسه ای ناب؛xa0نفسی تازه کردمسبویی شدبر کویر دلxa0سیراب کرد گلدان های شمدانی راxa0بنفشه تازه گشتxa0سهره غمگین باغ؛آواز خوشبختی سردادxa0عشق نطفه بستxa0من و دل جوانه زدیمد
بهارنارنج ۳ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:02
مادربزگ بالاخره از امامزاده داوود برمیگردد ،فردایش میخواهد به خانه مادر بهار نارنج برودمیگویم میشود من هم با شما بیام:_آره مادر تو هم بیاآقای اقدسی در را با خوشرویی باز میکند قیچی و بیلچه باغبانی اش ط
می دهم خود را نوید سال بهتر سالهاست - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:12
بس که همپایش غم و ادبار میآید فرود بر سر من عید چون آوار میآید فرود xa0 میدهم خود را نوید سال ِ بهتر، سالهاست گرچه هر سالم بهتر از پار میآید فرود xa0 در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است میرسد و
بهار - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:12
xa0 امروز روی این نیمکت جای یک نفر خالی بود. جای خالی ... که ترجیح داده ام خالی بماند، تا با هر کسی پر شود! چگونه بگویم ؟! کسی که دستانم را بگیرد و ضربان قلبم را تا بی انتها بالا ببرد! آری... کسی
شاید این عید به دیدار خودم هم بروم - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:12
xa0 سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟ خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟ نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خندید چرا، آن که نخندید
خجالتی نباشیم - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:12
1 - قبل از وارد شدن به یک جمع، اطلاعاتی در مورد آن جمع به دست آورید و درباره چیزهایی که میخواهید یا میشود در آنجا مطرح کرد، فکر کنید.2- معاشرت خود را با دیگران بیشتر کنید؛ از جمعهای دوستانه کوچک شر