خرید بک لینک

می خواهد چیزی بگوید
نمی گوید
می خواهد چیزی را بخاطر بیاورم
نمی آورم
می رود
و لباس قرمز گلدار قدیمی اش را به تن میکند
دوباره لاک سفید میزند
روسری آبی بسر میکند
عطرِ کِلوین کِلاین میزند
و بر می گردد ...


سنجاق سینه ی فیروزه ای اش زیر فروغ نور خورشید میدرخشد،
جدید است!
می خواهد بیاد بیاورم
اشتباه می کند
بیاد نمی آورم !

هر روز لبخند میزند،
نگاهش میکنم ؛
لبخند نمیزنم .
"دلم" میخواهد ؛ بیاد بیاورم ...
اما "من" نمی خواهم!
میگویم : بگذار ؛ بگذریم ...
نمیگذرد !
از وضیعت مطلقا نه
به وضیعت شاید نه می رسم

آه میکشم
ناچار، دست میکشم و تن میدهم
نمی خواهم به لشکرکشی تنبیهی دست بزنم
یا بقول بهارنارنج به جنگ پیشگیرانه بروم
اندکی بعد ،
از چرا، به چرا که نه، تغییر موضع میدهم
و بیاد می آورم
آری ...
بهار نارنج است ؛
هنوز هم زیباست ،
مثل یک مروارید سپید .
اولین روز زمستان را بیاد می آورم
که از صدای گروب گروب از جا پریدم
بابابزرگ بود ،
پارو بدست ،
شُکِ برفِ نیم متری ...
و گنجشکِ در حادثه گُم،
نا امن و غم زده
بیاد می آورم که ؛
از خوشحالی صبحانه نخورده
پله ها را ده تا یکی طی کردم

آن روز سرویس مدرسه نیامد ،
و بهارنارنج کنار پدربزرگ با صدای بلند، بلند می خندید !
خدا می داند چقدر دلم میخواست لابه لای عطر بهارنارنجیِ ابریشمِ موهایش به خلسه ای ابدی فرو بروم
آنها من را می طلبیدند ،
عشقم را .
این اولین بار بود که به این مخلوقات شکننده دل میبستم
آنروز با خود فکر کردم :
بهای چیدن سیب که آن باشد
بهای بی اجازه بوئیدن بهارنارنج پس چیست؟!
بوسیدن ،
بوئیدن و در آغوش کشیدن که بدون اجازه نمی شود !

آری ...
خودش است ،
فقط بهار نارنج است که بوی بهارنارنج میدهد؛
و البته مادرم.

قلبم تند تند میزند
بازی در می آورد
درست مثل یک ماهی گرفتار در خشکی
که باید هوا را ببلعد
سه کام آخر را نمی گیرم
سینه ام را میفشارم
نمیدانم دقیقا کی من انقدر پیر شدم

نفس های تکه پاره ام را به هم میدوزم
مردّد و با مکث های بی اراده ی همیشگی،
لرزان لرزان سعی میکنم صدایش بزنم
بهارنارنج همیشه می گفت :سوزن گرامافونت که میلغزد بیشتر دوستت دارم ! و مثل دیوانه ها می خندید ! هیچ وقت نفهمیدم چگونه می شود لکنت های آزار دهنده ی کسی را دوست داشت.
دکتر میگفت : آنقدرها هم که فکر میکنی چیز بدی نیست تو زیادی حساس شده ای
و بهارنارنج با سر تائید میکرد ...
و هر دو می خندیدند ...
و من ناباورانه نگاهشان میکردم

بالاخره ،صدایش میزنم :
بَ بَ؛ هار نارنج !؟

لبخند می زند

عطرش را جا میگذارد


و "دوباره" می رود !


#مجید_طاهرخانی

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت: 6:06

صفحه بندی