خود را در اتاقی محبوس دیدم
شب را آن با آسمان شفاف و بویی در آمیخته با هزار عطرش، با همه ی آواز جیرجیرکها
و رقص ستارگانش از من ربوده بودند.
دیگر نسیم شبانه را به عبادت نداشتم!
روز به چه کار می آمد؟
تو بگو شب زده روز چه می داند
پرده ها را کشیدم و
هر روزنه ای که نور بازیگوش از آن سرک می کشید را بی رحمانه کور کردم
و مثل جلاد ها شروع به قتل عام
تصویرها
اصوات
موسیقی ها
خاطره ها
رنگ ها
و عطر ها کردم ...
اما پس تو بر نیامدم ...
زیاد بودی
به تعداد مورچگان
و مورچگان حاکی از کثرت تو بود در وجودم نه در حقارت تو ...
#مجید_طاهرخانی
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام