قصه از آن جا شروع شد که انسانِ مغرور به جایی رسید که گفتن "نمی دانم" برایش سخت شد .
نادانی بیش از دانش ، به انسان اعتماد به نفس می بخشد!
پزشکی گفت: علم حرف اول و آخر را میزند، نظریه ی داروین درست است، پدر و اجداد من قطعا میمون بوده اند ! گفتند: خب قبول، شما یکی میمان زاده باشید اگر این خواسته ی قلبی تان است ...
معلم گفت: نیچه می گفت ،راسل میگوید، و فلان و فلان کس گفته اند : خدا ساخته ی ذهن بشر است برای سوال های بی جوابشان!و رو به شاگردان با لبخند و اعتماد به نفس گفت: خدایی در کار نیست عزیزان من! مذاهب آهسته آهسته شکل گرفته اند. ادیان الهی حقه ای بیش نبود است.
و شاگرد که در تناقض بودن و نبودن گره کور خورد بود،
نپرسید؛ خب نیچه چنین گفت ... حالا لطفا شما از خودتان بگوئید! مگر جز این است که انسانِ آزاده و دانا مستقل از هر تفکرِ از پیش بیان شده ای؛ باید استدلال نوینی از خویش داشته باشد!؟
کرونا آمد .
تمسخری جنون آمیزی میان علمیون و مذهبیون در گرفت، لاشخوری چنان خود را متصل به مرکز هستی پنداشت که کتاب هاریسون را به آتش جهالت خود سوزاند و سرسپردگانشان با گلاب پاشی و طب من دراوردی اسلامی که فقها آن را رد کردند جوانی را به کام مرگ فرستادند
و این است داستان امروز انسانِ متکبر، که هرگاه خواست یاغی گری کند، ظلم به مخلوقات پرودگار کند، و متکبرانه قدم بر زمین گذارد، خدا او را با حقیر ترین مخلوقش آزرد! مثل داستان پشه و نمرود تا بفهماند، ای انسان! شما حقیر تر از آنید که من دست به کار شوم!
و دست به قدرت ببرم
یک موجود کوچکِ نامری برای نابودیتان کافیست!
که شاید بعد از کرنا با تواضع بیشتری بگوئید که "نمیدانم!" و براستی که چقدر انسان حقیر و حقیر و حقیر و در عین حال متکبر است ...
#مجید_طاهرخانی
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام