خرید بک لینک

با صدای بم و آمرانه می پرسد
-چیزی می خواهی آقا پسر؟
(امروز سرحال نیست )
می گویم :
بله ،مداد رنگیِ شمشیر ...
-شمشیر نشان ندارم بابا
-فقط فابر کاستل و توسن
میگویم : چرا کتاب را نخرید ؟!
با اکراه می گوید :
-کی؟
می گویم:
آن دختر
-و شما کی باشین ؟!
من ...
-شماها درس و مشق ندارین؟
بعد با خودش زمزمه می کند:
-بچه های امروزی ...
سرم را پائین می اندازم بر میگردم که از لوازم تحریری خارج شوم
-مداد شمعی نمیخوای؟
مداد رنگی ! نخیر
میگوید طبع نازکت مکدر شد؟
جواب نمیدهم
می پرسد؟
-نکند آشنایش هستی؟ یا برادرش ؟
میگویم نه
همسایه روبرویی مان است
کمی با چشمان شیشه ای اش قد و قواره ام را برانداز میکند
و قهقهه زنان میخندد و میگوید :
-نکنه خاطر خواه شدی؟
جواب نمیدهم و نزدیک در می شوم،راستش آنروز معنی حرف آن پیرمرد را نفهمیدم که بخواهم جوابش را بدهم ! با خود فکر میکنم این حرف ها دیگر چیست !
دست در ویترین میکند و دو جعبه مداد رنگی روی میز میگذارد،
بیا بابا ،بدل نگیر
-خب کدومش و بر میداری ؟
کمی دو مداد رنگی را برسی میکنم و زیر چشمی پیرمرد را میپایم ، انگار با خودش سر انتخاب من شرط بسته است !
اندکی بعد، آنکه رنگ و لعاب قشنگ تری دارد را انتخاب میکنم
میگویم :
همین،
این که زیباتر است .
پیرمرد سری میجنباند و با تاسف می گوید :
-همه همین را میگویند !
-سوال کردن ندارد ! ...
بعد با خود زمزمه میکند:
-همه دنبال خشکل ترین هستند
-دیگر کسی با جنس خوب و مرغوب کاری ندارد
بعد در حین گذاشتن مداد رنگی در پاکت، با چشمان درشت شده و ابروهای بالا رفته ، و نگاهی پر از شکوه بلند میگوید :
-زمانه عوض شده بابا
بعد بی مقدمه میگوید دختر سرهنگ اقدسی است
تنها مشتری کتابهای من است ،دخترک عاشق کتاب است
البته دو سه روز است تنها می آید و میگوید این کتاب را می خواهم
لطفا نفروشین
حالا هم که آمده است بگیرد کلی تخفیف می خواهد
مگر یک کتاب چقدر سود دارد که همه تخفیف میخواهند
بعد غرولند کنان میگوید :
-اصلا بچه را چه به این کتاب ها ،بچه باید بادبادک هوا کند
بچگی کند !
بعد دوباره بلند میگوید : زمانه عوض شده بابا
و دوباره زمزمه کنان میگوید:
کتاب ، اون هم، هر هفته؟!
و حرفش تمام نشده
میگویم: چه کتابی ؟
چند است؟
من میخواهم
-بیست و پنج تومان !
مگر چه کتابی است؟! چقدر گران
از فروشنده رو بر می گردانم
و کل جیبم را میگردم
با پول نان جوی مادر بزرگ که مرض قند دارد و پول تو جیبی تغذیه مدرسه که بابابزرگ داده و پول مداد رنگی که از مادر گرفته ام باز هم بیست و پنج تومان نمی شود بر میگردم
میگویم:
اما ...
وسط حرفم میپرد و میگوید:
-اشکالی ندارد تو هر چه داری بده
از آن پیرمردِ از همه جا شاکیِ امروز، چنین جمله ای بعید بود.
سرم را بالا میکنم و محکم می گویم :
من پول دارم فقط الان ...
-صدقه نیست پسر جان
می گویم :
فردا عیدی هایم را ...
به شوخی ابروهایش را در هم میکند و میگوید قبولت دارم :
بقیه ش را هر وقت که داشتی بیاور
نگاه تشکر آمیز با چاشنی لبخندی از رضایت به پیرمرد می کنم و میگویم :
حتما میارم
میدونین من ...
پیر مرد، میگوید :
-میدونم پسرم .
پول ها و مداد رنگی را روی میز میگذارم
پیرمرد پولهارا میشمارد و میگوید پس مداد رنگی را نمیبری؟ نه، فقط کتاب را میبرم
-خیلی خب ، اگر کادو هم بخوای دو تومان اضافه میشود
-با طلبت رو هم میشه هفت تومان
-خب کادو کنم مرد کوچک ؟
کادو؟ لازم است؟
-بله، گاهی لازم است مثل صدف برای مروارید !
-صدف که میدونی چیه؟
سرم را به نشانه نفی تکان میدهم
و مردد میگویم :
قبول است لطفا کادو کنین آقا

از لوازم تحریری که بیرون میزنم
هر چه میدوم به بهار نارنج نمیرسم
سر کوچه که می رسم بهارنارنج را میبینم که در را میبندد و به داخل خانه شان میرود
دیر رسیدم از بس پیرمرد حرف زد
کادو دیگر چه صغیه ایست؟!
بعد با خود میگویم نه ، او مرد خوبیست همه ی بچه های مدرسه دوسش دارند، بهرامی خپل سر امتحان مداد پاک کنش را هم به من قرض نداد ، اما پیرمرد ...
نزدیک در خانه خودمان که میرسم
یادم می افتد پس نان؟
مداد رنگی؟
با خود فکر میکنم
خب می توانم بگویم : افتادم توی جوب و پولها را آب برد
آه نه ، احماقه است،
من اینکاره نیستم ،تندی لو میروم
اصلا به فرض هم که گفتم و آنها هم قبول کردن ،این کتاب کادو پیچ را چکار کنم؟
در پیچ و خم همین افکار بودم که از فرط نومیدی
زیر تکه سنگ کوچکی کوبیدم
از شانس بد من
سنگ ریزه به در ماشین قرمز رنگی که رد می شود میخورد
راننده کرواتی گیس بلند بیرون میپرد و شروع به فحش دادن میکند
همه طرف را نگاه میکند و دنبال مجرم میگردد :
-اگر دستم بهت برسه پوستت رو غلفتی میکنم!
از ترس به خانه میپرم به پشت در تکیه میدهم و نفس تازه میکنم و از لابه لای حصارهای شمشاد حیاط به خانه میروم
و بدون توجه به مادر و مادربزرگ به اتاق خودمان میروم و در کمد رختخواب ها قایم می شوم
در آن لحظه ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود
این اولین باری بود که حس می کردم زبانم میگیرد
حتی در ذهنم هم که با خود حرف میزدم باز هم زبانم میگرفت ! با این حال اینجا سومین جای امن این جهان ترسناک بود که در گوشه آن پناه گرفته بودم .
سر سفره شام
پدر بزگ می گوید: یک نفر با پاره آجر به در ماشین پنتیاک آخرین مدل آقای خزایی برادر زن همسایه روبرو زده و فرار کرده حرفش را همین جا قطع میکند و ساکت می ماند.
و همان موقع بی محابا غذا توی گلویم میپرد و شروع به سرفه کردن میکنم ! مادر یک لیوان آب دستم میدهد و نگاه معنا داری به من میکند اما حرفی نمیزند
سگرمه هایم را در هم میکنم و نگاه، به زمین میدوزم و در دلم میگویم بخدا پاره آجر نبود باباجون ! مردک دروغگو ...
پدر بزرگ از سر سفره بر میخیزد رادیوش را روشن میکند شربت سفید رنگش را سر میکشد و کمی آن طرفتر، سر جای همیشگی اش به پشت میخوابد و مثل هر شب میگوید: شهداد، بابا، شامت را که خوردی بیا یکم رو کمرم راه برو ( عاشق اینکار بودم )
همین طور که راه میروم به یکباره میخنند و میگوید :
-البته بد هم نشد
-حقش بود
-دو سه باری به شهربانی ما آورده بودنش اما هربار از چنگم قسر در می رفت
-مردک جلف، همه ی زن های محله را آسی کرده بود!
-حیف که برادر زن آقای اقدسی بود
-دستور مافوق را که نمی شود زمین گذاشت !

نیشم تا بنا گوش باز میشود
و بلند بلند میخندم
پدر بزرگ نمیخندد
میگوید:
پیاده شو
سواری دیگر بس است !
به مادرت بگو یه چایی بیاره و برو بگیر بخواب
مگه صبح مدرسه نداری که تا الان بیداری بچه؟!
نفس عمیقی میکشد و به آرامی زمزمه میکند :
-دستت درد نکنه بابا (پول تو جیبی مدرسه ت و میدم به مادرت)
و سیگاری دود میکند مگنا قرمز،(سیگار هیچ کس بوی سیگار بابابزرگ را نمیداد)، و چشمهایش را میبندد ،الان وقت آن است که مادر بزرگ از آن سرفه های الکی بکند که یعنی توی خونه سیگار نکش و پدر بزرگ از سر لج بازی دودش را طرف مادر بزرگ بدمد و یواشکی لبخند ریزی بزند،
اما نه ، مادر بزرگ اینبار حواسش جای دیگریست !
شاید پیش پدرم، شاید هم ...
نمیدانم ... بهر حال حواس ندارد
دارم میروم که پدربزرگ
با چشمان بسته و جدی میگوید:
-با این حال اگر اون آدم رو که اینکار و کرده پیدا کنم
حسابش را کف دستش میگذارم !
ما بزن در رو نداریم !
و دسش را بالا می آورد و با انگشت اشاره اش میگوید
ضابطه ظابطه است !
میخکوب می ایستم.
سرش را بر میگرداند و به من نگاه میکند ، چی گفتم ؟! :
آب دهانم را قورت میدهم
انگشت اشاره ام را بالا میاورم و مثل یک سرباز وظیفه شناس میگویم ضابطه ضابطه است باباجون
و آرام آرام پیش مادر میخزم،
این اولین و آخرین باری بود که این جمله را بدون لکنت زبان گفتم

با اینکه آن شب نفهمیدم ضابطه ضابطه است دقیقا چه معنایی میتواند داشته باشد
اما تا نزدیک صبح به ماه خیره شده بودم و فکر میکردم هر چه باشد بدتر از پوستت را غلفتی میکنم که نیست، بعد فکر میکنم؛ حتما املای اولی از دومی سخت تر باید باشد !


هیچ وقت به بهارنارنج نگفتم آنروز بخاطرش چه برسرم آمد و این لکنت لعنتی از کجا سر و کله اش پیدا شد ... یا چه کسی آن سنگ ریزه که از چنگ آسفالت بی رحم خیابان رهایی پیدا کرده بود را به در ماشین نازنین دایی جانش زد نه یک پاره آجر !
دوست داشتم بگویم اما به هر حال نگفتم ...
بعد ها جایی خواندم :
گاهی لازم است دهانمان را ببندیم و ابله به نظر برسیم تا اینکه دهانمان را باز کنیم و آن را اثبات کنیم !

#بهارنارنج

#مجید_طاهرخانی

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:02

صفحه بندی