سربازبا چه اشتهایی غذا میخورد. وقتی غذایش تمام میشود، یک لیوان آب مینوشد. سفرهی کوچکش را جمع میکند و برای تحویل گرفتن پست به برجک نگهبانی میرود.
بالای برج، عکسی را از جیبش بیرون میآورد. لبخندی به ژرفای خاطره ای خوش و پیوستگی عطری ممتد، روی لبانش جاری میشود. نگاهش به اطراف میچرخد و چون کسی را نمییابد، عکس را میبوسد. چیزی در دلش فرو میریزد؛ لبخندش هنوز روی لبانش است که غم عجیبی قلبش را فرا میگیرد؛ دلش، به مثابهی ماهیِ کوچکی که از آبشاری غلتیده و به رودخانهای دیگر رفته باشد، به تنگ
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام

آدرس :ترک ما کردی
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
{این چِهره ی منه
از پشت اون نقاب
یه چِهرهْ، بی بَزکْ
بی رنگ و بی لُعاب}
{این چهره ی منه
دلسنگ و بیثبات
که پشت پلک شب
پنهون میشه برات}
{این حقه، حقه نیست
یه شوخیه برام
یه شوخی کثیف
یه فکر شوم ، یه دام}
این چهره ی منه
یه سکه ی سیا(ه)
که رنگ مس زده
واسه ت شده طلا
#مجید_طاهرخانی
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام