خرید بک لینک

مادربزگ بالاخره از امامزاده داوود برمیگردد ،
فردایش میخواهد به خانه مادر بهار نارنج برود
میگویم میشود من هم با شما بیام:
_آره مادر تو هم بیا
آقای اقدسی در را با خوشرویی باز میکند قیچی و بیلچه باغبانی اش طبق معمول دستش است درست مثل پدر بزرگ،سلام میکنم، پیشانی ام را میبوسد ؛سلام بروی ماهت باباجان و رو به مادربزرگ میکند و میپرسد آقای فرامرزی خوبن؟ مادربزرگ میگوید ،بد نیست اون هم تیروئید داره ولی کسی حریفش نمی شود که دکتر برود ، فعلا مشغول مغازه داری است ،سرگرم است دیگر ،یکجا که بند نمی شود ،خانه هم که هست همیشه کاری برای انجام دادن دارد! آقای اقدسی خنده اش میگیرد و میگوید: قدیم هم سر کار همینطور بود،انضباطی و منظم.
مادربزرگ میگوید، نوه اش را هم مثل خودش بار آورده، راستی صبح از سر خیابان می آمدم طلافروشی بسته بود زبانم لال دوباره کسالت دارین؟_امروز سرفه امانم را بریده بود،سر کار نرفتم،
مادربزرگ می گوید: خدا لعنت کنه صدام و...و شما رو هم شفاتون بده
_ان شالله با دعای شما حاج خانوم ...
بفرمایین بالا ببخشید سر پا نگهتون داشتم، مریم جان داخل هستن ،
و همسرش را صدا میزند
وارد خانه که میشویم
بهار بُرس بدست چهار زانو نشسته است
سلام میکند
انگار منتظر کسی است
مادر بهار می آید
بعد از دیده بوسی و زیارت قبولی، مادربزرگ میگوید: ناقابل است ،تبرکی از امامزاده داوود،
مادر بهار میگوید : نمیدونستم تشریف آوردین وگرنه خودم خدمتون میرسیدم اصلا راضی به زحمتتون نبودیم و به بهار میگوید ادلا میای کمک مامان؟ مادربزدگ بهار را میبوسد و میگوید مریم جان، مادر، زحمت نکش ، بیا بشین، ما داریم میریم، مریم خانم از آشپزخانه بلند میگوید ،مگه میزارم حاج خانوم،
بهار میرود و با جعبه شیرینی می آید
و مادرش با چای
بهار دوباره به همان حالت می نشیند
و مادرش درست پشت سرش
عذر خواهی میکند و میگوید:
هر روز صبح باید موهایش را شانه کنم
ول کن نیست دختر
بهار میخندد
مادربزرگ میگوید هزار ماشالله ،دختر یکی یکدونه داشتن همین ها را هم دارد
مریم خانم مشغول شانه کردن ابریشم های آشفته ی شب زده بهارنارنج می شود و میگوید شهداد ساکتی مادر! خوبی؟ مامان و داداشت خوبن؟_ممنون خوبن
و رو به مادربزرگ میگوید: شکل پدرش شده است ، مادربزرگ میگوید یادگاری واسم گذاشت و رفت، بوی او را میدهد و با گوشه ی چادرش اشکهایش را میگیرد
مریم خانم میگوید خدابزرگه حاج خانوم بر میگردن، کاش وارون جان ما هم یک یادگاری برای ما میگذاشت و اشکش سرازیر میشود
به عکس آقا وارون خیره می شوم که دو سال پیش شهید شد.(توپ ما به خانه آقای سرهنگ افتاد ،مهدی گفت تو برو بگیر ، من می ترسم،آقا وارطان دفعه پیش کلی داد و بیداد کرد، من با تکان سر اعلام میکنم هرگز، هر دو چمپاتمه زنان نشستیم که جوانی خوشتیپ با موهای خرمایی بلند و چشمانی به رنگ دریا در را باز کرد و گفت توپ شماست رفقا ؟ با ترس گفتیم بله آقا ... شروع به روپایی زدن کرد و گفت :خب اگر واقعا توپ شماست که بیاین بگیرین! مهدی دوید و دوید و در آخر خسته شد و نشست ، و من هم دیگر نای دویدن و چرخیدن نداشتم گفتم اصلا توپ و نمیخوایم. که گفت : "مرد باش رفیق و بجنگ واسه چیزی که واسه ی توئه یا جائیکه حق با توئه" ، که گفتم شما فوتبالیستین؟ که گفت: کم و بیش، مهدی با ذوق و شوق خاصی گفت: آبی یا قرمز ، که گفت هیچکدام ، آرارات ... و توپمان را با معذرت خواهی پس داد و گفت نمیخواستم خستتون کنم رفقا. این اولین و آخرین باری بود که آقا وارون را دیدم)
صدایی رشته ی افکارم را پاره میکند،
مادربزرگ میگوید خیلی از مسلمانها توی خانه خوردن و خوابیدن ولی شما ارامنه کم نزاشتین
فضا غم آلود است ،
بالاخره مریم خانم میگوید حاج خانم امامزاده خوب بود؟ میگن پیاده روی زیاد داره ؟ درسته؟ و فضا را عوض میکند
و مشغول صحبت میشوند
و من از دیدن موهای تا زمین سرازیر شده بهار سیر نمی شوم
مثل آبشار طلایی
مریم خانم دخترش را میبوسد و میگوید ادلا تمام شد، مادر،
بلند شو پام خواب رفت،تو کی انقد سنگین شدی که من نفهمیدم (با این جمله خنده از لبان مادربزرگ هم می شکفد، با خود میگویم، اگر خدا بخواهد تمام شد!)
بهارنارنج صورت مریم خانم را میبوسد،
و میگوید شهداد بیا بریم اتاق من، کتابخونه جدیدم و ببین،( انگار از نظر بهارنارنج سوت آغاز زندگی زمانی نواخته می شود که موهایش شانه خورده باشد و تا این کار مهم قرن، انجام نشود، او توان و قصد انجام هیچ کاری را نخواهد داشت !)
کتاب من را دقیقا در بالای قفسه در بهترین جای کتابخانه گذاشته است
میز و بالای تختش پُر از عروسک های زیباست
اما آیا بهار نمیداند از تمام عروسک هایش هم زیباتر است !
بهار میگوید: شطرنج که بلدی؟
میگویم قطعا بهتر از توام
_چه اعتماد به نفسی!
با لبخند بساط شطرنج را روی تختش میچیند
_سفید یا سیاه؟
سیاه!
(راسش سفید فقط برازنده آن فرشته خندان بود)
با چهار حرکت ماتم میکند و آنقد بلند میخندد که من هم خنده ام میگیرد
با تعجب میگوید ،همین شهداد؟عمدی بود یا حواست جای دیگریست؟
دومی شاید، اما خیلی واردی این روش جدید بود،
به پیانو نگاه میکند و میگوید از دائیم یاد گرفتم
میگویم آقا وارطان؟ نه اون و دوست ندارم
دایی وارون که شهید شد، میگوید چیزی هست که نمیتوانم الان بگویم
ولی یک روز بالاخره بتو میگویم
دست بعد حواسم را جمع میکنم و با هر زحمتی که هست ماتش میکنم
میگویم خب الان بگو
میگوید به وقتش
با لبخند رضایت میدهم
مادربزرگ صدایم میکند
_مادر بیا برویم غذام رو گازه ،مادرتم دست تنهاست
بهار میگوید بجای آن کتاب خوشحال می شوم چیزی انتخاب کنی هر چه که باشد
لطفا نه نگو !
به عنوان یادگاری...
از پارچ پر از گلش یک شکوفه بهارنارنج بر میدارم
میگوید: همین؟
_همین هم یعنی یک دنیا...
کتابی از کتابخانه بر میدارد
و شکوفه ی دیگری میکند و با کمی مکث و وسواس لای کتاب میگذارد
با دقت خاصی اینکار را انجام میدهد
گویی دنبال جمله ای، چیزی میگردد .
به خانه که برمیگردیم
مادر میگوید:شیطونی که نکردی مامان؟_ نه اصلا ،اما خوشحالی و چشمکی میزند
لبخند میزنم و میگویم هدیه گرفتم.
داخل اتاق میشوم برادر مشغول تکالیفش است. حرفی نمیزنیم
جلد کتاب را نگاه میکنم "کتاب مقدس"
باز میکنم و بدنبال شکوفه ی بهار میگردم، پیدا میکنم و از اولین جمله ای که به چشمم میخورد شروع به خواندن میکنم :

(۱).همانا هر قدر كه انسان به چيزي نظر نمايد و فراموش كند آن خدائي را كه آن چيز را براي انسان آفريده، پس خطا كرده است.(۲).چه،هرگاه دوستي به تو چيزي را ببخشد تا آن را حفظ نمائي كه يادگار او باشد،پس اگر آن را بفروشي و دوست خود را فراموش كني،همانا به خشم آورده اي دوست خود را.(۳).بدانيد كه اين است، آنچه انسان می كند.

مجید طاهرخانی(طاهر)

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:02

صفحه بندی