خرید بک لینک


من ؛
تمامِ من ...
برای تو کمم .
بالا را ببین !
روی هِلال ماه نشسته ام ...
میبینی ؟
پایی روی پا انداخته ام
سازی در دست
می نوازم
می شنوی ؟
آهنگ روزهای بارانیِ مان است
این بالا همه چیز ؛ عجیب خوب است
سکوت محض ...
دیگر صدای بوق ماشین ها آزارم نمی دهد
اینجا دیگر خبری از غُرغُر های صاحب خانهء مان نیست
اینجا اکبر آقای بقال ندارد که بالای سَرش روی
تابلو نوشته باشد :
نسیه ممنوع !
اینجا خبری از سیاست مَداران شِکم گنده
و دروغ گو نیست
اینجا دیگر هاجَر خانم زن عباس آقا؛ غیبت خواهر شوهرش را نمی کند !
اینجا نه صف دارد نه حکومت نظامی
نه هَنگ مرزی می شناسد
نه پارلمان اشرافی ...
اینجا فقط تو را کم دارد،
تو ...

درست است ؛
به جای غذا غُصه می خورم ،
از تُنگ کوچکم جرعه دلتنگی ، می نوشم
امّا من اینجا
به جای خدا زمین را تماشا می کنم !!!
قلم و رنگ به دست؛
مراقبِ زمین رنگ پریده ام

دلم می گیرد
دلم برای زمین می سوزد


راستی
تو بگو!
از مادر
از سجادهء ترمه اش
از بالش نرم پروانه ها
از بی پروایی گل سرخ
از پیچک خیال
از دشت خاطره ها

از خودت بگو!
بگو در نظر تو هم
خدا دلتنگ زمین اش است؟!

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:02

صفحه بندی