در آن هنگام که دستم گرفت
دوباره زاده شدم
با بوسه ای ناب؛
نفسی تازه کردم
سبویی شد
بر کویر دل
سیراب کرد گلدان های شمدانی را
بنفشه تازه گشت
سهره غمگین باغ؛
آواز خوشبختی سرداد
عشق نطفه بست
من و دل جوانه زدیم
در آغوشش، خود را جاودانه یافتیم
و چند صباحی که دلش با ما بود
"زندگی" کردیم ...
دستش را که گشود
گُم شدم
در شلوغی یک رویا ...
تک و تنها
من پژمرده شدم
من در سکوتِ بیگانه ی همهمه ها
هاج و واج
بی صدا
جان باختم ...
مجید طاهرخانی(طاهر)
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام